یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 16:30
صداي ياران به وجدم مي آورد از هميشه عاشقترمبوي خاک باران خورده که مي آيد
عطر سحرانگيز هم آغوشي را برايم تداعي مي شود
که از گهواره کودکي ها هم امن تر بود
و لرزش عاشقانه دستاني را به ياد مي آورم
که هنرمندانه با همان ظرافتي که لر ساز مي نشست
ترسها و ترديدها را از دلم مي زدود
و غرق تمنايم مي کرد .
